درد...زندگی...درد
ازخدا پرسیدم:
اگردر سرنوشت ماهمه چیز را از قبل نوشته ای
دعا کردن چه سودی دارد؟
خداوند خندیدو گفت:
شاید در سرنوشتت نوشته باشم:
هر چه دعا کرد...:)
+ نوشته شده در دو شنبه 11 آذر 1392 ساعت 15:3 توسط :(
قبل ازاینکه بخواهی در مورد من و زندگی
من قضاوت کنی
کفش های من را بپوش و درراه من
قدم بزن از خیابان ها
کوه ها و دشت هایی گذرکن که
من از آنها کردم اشک هایی
را بریز ک من ریختم دردها و خوشی های
من را تجربه کن
سال هایی را بگذران که من گذراندم
روی سنگ هایی بلغز
که من لغزیدم بعدآن زمان میتوانی
درباره ی من قضاوت کنی + نوشته شده در دو شنبه 11 آذر 1392 ساعت 13:50 توسط :(
یکی از همین روزاباید خدا رو صدابزنم...
یک میز دونفره...
دوصندلی...
یکی من یکی خدا...
حرف نمیزنم
نگاهم کافیست میدانم برایم اشک
میریزد...
+ نوشته شده در شنبه 9 آذر 1392 ساعت 21:36 توسط :(
هیسسس! میبینی که طرف داغونه... داره میمیره از تنهایی و ناراحتی... حداقل بلد نیستی دلداریش بدی لااقل حرف نزن.... هی نگو من که بهت گفته بودم:( + نوشته شده در شنبه 9 آذر 1392 ساعت 21:19 توسط :(
خبرازمن داری؟؟ خبرازدلتنگی هایم چطور؟؟ وآن پروانه های شادی که در نگاهم بودند... خبرش رسیده که مرده اند؟؟ هیچ سراغ دلم را میگیری؟؟ کسی خبرداده که آب رفته ام از خستگی؟ آآآآه هیچ کلاغی میان هم نساختیم! خبرهای من به تو نمیرسد:(
+ نوشته شده در شنبه 9 آذر 1392 ساعت 20:32 توسط :(
|
|
|